سفارش تبلیغ
تی شرت درخشان LED
این تیشرت دارای یک پنل LED است
که با صدای محیط به حرکت در می‌آید

ساعت سامورایی LED آبی
این ساعت مانند یک دستبند است که در زمان دلخواه ساعت آن ظاهر می شود.
تلویزیون دیجیتال
دریافت دیجیتال کانالهای تلویزیونی و ماهواره‌ای روی لپ‌تاپ و کامپیوتر
تلویزیون دیجیتال
حرفهایی که فقط شما می شنوید
[ و در وصف جمع فرومایگان فرمود : ] آنانند که چون فراهم آیند پیروز گردند ، و چون پراکنده گردند شناخته نشوند [ و گفته‏اند امام فرمود : ] آنانند که چون فراهم آیند زیان رسانند و چون پراکنده شوند سود دهند . [ گفتند زیان فراهم آمد نشان را دانستیم سود پراکنده شدنشان چیست ؟ » فرمود : ] خداوندان پیشه‏ها به سر پیشه‏هاى خود بازگردند و مردم از آنان سود برند : چون بنّا که بر سر ساختن بناى خود رود و بافنده که به کارگاهش و نانوا که به نانوا خانه بازگردد . [نهج البلاغه]
حرفهایی که فقط شما می شنوید

یکی غیر از خواهر و برادرا م
  • نویسنده : کتایون:: 12/2/88:: 2:17 عصر
  •  



     بچه ی پنجم توی حیاط روی سکوی سنگی کنار باغچه نشسته بود و لباس کهنه های  ما را به هم وصله می کرد تا مثلا سیسمونی نوزاد بدوزد .نگاهش که کردم توی عالم خودش بود و توجهی به اطرافش نداشت.در کوچه را آرام کشیدم و آن را بستم و سر کوچه دویدم.


     مانند کِشی توی دست و پایش پیچیده بود وبا چشمان تابه تایش نگاهم می کرد.دست از پا درازتر خواستم برگردم درِخانه که یکدفعه سر جایم خشکم زد.


     شایدم چهارده ساله به نظر می رسید .شلوار جینی پایش کرده بود و گرم کن ورزشی قرمزی پوشیده بود.یک کلاسور مشکی در دستش گرفته بود وقدم زنان و آرام از کنارم رد شد. حس کردم او هم متوجه ی من شد ،برای اینکه چند قدمی بیشتر از من دور نشده بود که بر گشت یکبار دیگر نگاهم کرد .باز هم رفت و  سر برگرداند و باز هم نگاهم کرد .صدای ضربان قلبم را می شنیدم.اصلا مثل اینکه قلبم کف دستم بود و بُم بُم صدا می داد. حس کردم زانوهایم می لرزد .او رفته بود ،هیچ اثری هم از خودش به جا نگذاشته بود.از پیچ کوچه گذر کرده بود.اما من هنوز چشم انتظار یک سرکِ کوچک دیگر ایستاده بودم...


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    خداحافظی
  • نویسنده : کتایون:: 28/1/88:: 11:3 صبح
  • آقا پلیسه سر خیابون برگشت وبا صدای مهربون اما جدی ،انگارکه معلوم بود، می
    خواد سو استفاده نکنم شایدم پیش خودش
    فهمیده بود همه ی این کارها سر کاری بوده گفت:گریه نکن بچه جون ،روبروتو نگاه
    کن.درست نگاه کن شاید یادت بیاد از کدوم طرف اومدی.من اما تازه بغضم شکسته بود ،نه
    از روی دلتنگی برای خونواده ،من که را ه و مثل کف دستم بلد بودم.چرا باید روبرو م
    و نگاه می کردم.مهم نقشه ای بود که عملی نشده بود و من باز هم داشتم به همون جایی
    که بهش متعلق بودم بر می گشتم.دو تا
    خیابون پایینتر،وقتی به خونمون نزدیک شدیم.با دست اشاره کردم و گفتم:اونجاس
    ،خونمون تو این کوچه هَس.



    آقای ستایش انگار یه بار سنگین از رو دوشش بر داشته باشن لبخندی زد و گفت:خدا
    رو شکر. آقا پلیسه از تو آینه نگاش کردو گفت:ترس شما بی مورد بود ،از این اتفاقها
    زیاد می افته.



    یکدفعه چشمم افتاد به خواهر و برادرام که همشون دم در خونه کنار مادرم ایستاده
    بودند ومادرم با چادر سوراخ سوراخش که از سفیدی خاک تو کوچه رنگ سیاهش مشخص نبودبا
    آه و ناله همسایه ها رو دور خودش جمع کرده بود و انگار داشت قصه ی کم شدن یکی از
    بچه هاشو تعریف می کرد.چند لحظه بعد ناگهان صدای فریاد یکی از بچه ها که منو از
    همون جا توی ماشین پلیس دیده بود و شوق زده داشت با اشاره دستش به
    مامانم نشون می داد.پشت سرشم صدای اهالی محله بود که با یه صلوات بلند تو کوچه
    شکسته شد.یک لحظه احساس کردم دلم برای مامانی سوخت،اخه نتونستم خودم کنترل کنم ،تا
    ماشین آقا پلیسه نگه داشت درو باز کردم و دست خالی بدون اینکه نونی با خودم آورده
    یاشم ،پریدم تو بغل مامانم.



    یک ساعت بعد همه رفته بودند ،هم آقا پلیسه ،هم آقای ستایش. از خستگی دسته گلی
    که به آب داده بودم ،نفهمیدم کی خوابم برد.صبح که از خواب بیدار شدم ،تو سفره پر
    بود از نون تازه و من با تعجب مامانو نگاه کردم که حتما کله ی سحر  رفته بود و نون داغ خریده بود .اما مامانی لبخند
    زد وگفت:آقای ستایش وقتی که تو خواب بودی با کلی عذر خواهی به خاطر نونهایی که
    گرفته بودیو اونجا جاش گذاشته بودی .زحمت این ها رو کشید ه بود.عجب مرد آقایی،همه
    مرد دارن و ما هم مرد داریم.خدا بگم چکارت کنه مرد ،که منو دست تنها تو این شهر غریب گذاشتی رفتی ،پی گشت و گذار
    خودت.



    من اما انگار غم دنیا تو همون سن کم تو دلم داشت سنگینی می کرد. پتو رو کشیدم
    ،روی سرمو هق هق گریه مو تو سینه خفه کردم.


    پایان فصل اول



    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    قصه من
  • نویسنده : کتایون:: 28/1/88:: 10:17 صبح
  • قصه من

    6 فروردین 1388 ساعت 23:28






    باباهه گفت:خونتونو گم کردی؟مگه بچه ی این محل نیستی؟ دستم
    وکشیدم رو چشای خیسم و اشاره کردم به اون دور دورا وگفتم:خونمون اونجاهاست
    .نمی دونم آقا،فکر کنم راه خونمونو گم کردم.باباهه دست دخترش و ول کرد و
    دست من و گرفت و با مهربانی پدرانه ای گفت:بیا
    اینجا عزیزم ،بیا بشین.این که غصه نداره ،خونتون و پیدا می کنیم.بعد
    نشوندم رو پلکانی که به سمت راهرو می رفت .دختر ش همون که خیلی خانم بود
    ،نشست روبروم و با بغض گفت:گریه نکن ،باشه؟ داداشش کنار مامانه ایستاده بود و نیگاه می کرد.مامانه اما برگشت و یه نگاه به شوهرش کرد و گفت:یه تماس با پلیس بگیر وبهشون ماجرا رو بگو خودشون بهتر می دونن چکار کنن. بعد دستشو آروم زد رو گونش و گفت:خدا مرگم بده حالا مامانش طفلک چی میکشه.


    باباهه
    رفت داخل و چند لحظه بعد برگشت و رو به من با دلسوزی گفت:بابا جون زنگ زدم
    الانه پلیس می یاد با هم میریم خونتو نو پیدا می کنیم.صدای ضربان قلبم رو
    به وضوح می شنیدم.باباهه رفت دم ِدر ،مامانه رفت داخل وچادر گُلی به سر برگشت ،کنار باباهه منتظر پلیس ایستاد.دخترشون با لبخند نگام کرد وگفت:اسمت چیه؟ گفتم:کتی. گفت:اسم منم شکوفس.آروم طوری که فقط خودش بشنوه گفتم:کاشکی پیشتون می موندم.اخه خونمون که دیگه پیدا نمیشه.به مامانت میگی؟ شکوفه سرشو خم کرد ،رو شونش و روبشو کرد طرف مامانش و گفت:مامانی اسمش کتی ،مامان میشه پیش خودمون بمونه؟


    مامانه
    برگشت نگام کرد و بعد دخترش و نگا کرد وابروهاش و تو هم کشید
    وگفت:وا...این چه حرفیه؟کتی جون خونواده داره،الان مامانش دل نگرانه .تازه
    اگرم خونشون پیدا نشه ،اون وقت آقا پلیسه تصمیم می گیره کجا بمونه.متوجه
    شدی عزیزم؟


    شکوفه
    انگار که داشت جواب معلمش و می داد ،خیلی با ادب گفت:بله مامان  .چند لحظه
    بعد پلیس که از راه رسید.بابای شکوفه دستم و گرفت و نشوندم تو ماشین آقا
    پلیسه و خودش رفت صندلی عقب نشست.اقا پلیسه نشسته بود پشت فرمو ن .تا چشمش به من خورد یه دستش رو فرمون گذاشت و یه دستشو رو پشتی صندلیش
    وخیلی جدی گفت:حالا با هم حرکت می کنیم و آروم می ریم.تو هم خوب نگاه
    کن،ببین کدوم سمتی اومدی طرف نونوا.باشه؟من اما بی توجه به حرفای آقا
    پلیسه برگشتم سمت شیشه ی ماشینو دستم و از شیشه نیمه پایینش بیرو ن کردم با چشای خیس براشون تکون دادم.


    ادامه دارد...


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    د نباله قصه من
  • نویسنده : کتایون:: 28/1/88:: 9:53 صبح
  • دختره
    یه دامن دور چین تا روی زانو پوشیده بود.یه بلوز آستین فرشته سرخابی رنگ
    تنش کرده بود.موهای سیاهشو خرگوشی بسته بود و با دو تا گلُ سر زیباترش
    کرده بود.با دیدنش انگار که از وجود خودم با اون سر و وضع ولباسهای گشاد
    خواهرم که تو تنم زار می زد خجالت کشدم اصلا انگار یه قطره اب شدم و رفتم
    تو دل زمین.گره ی روسریم رو تا جایی که می شد سفت کردم وبعد هم اسکناس 20
    تومنی رو تو دستای منتظر شاگرد نونوایی جا دادم.بابای دختره روبشوکرد طرف
    همون پسره و گفت:آقامحمد پنج تا نون به ما میدی؟   پسره همینطور که نونا
    رو رو هم می انداخت گفت:جون آق مهندس دور اومدی این اخرش بود که دادم به
    این دختره.


    پس بابای دختره مهندس بود.حالا مهندس چجور شغلی بود.یادم باشه هر وقت بابام از بیابون اومد ازش بپرسم.


    باباهه
    دست دخترشو گرفت و رفت به طرف در سفید رنگی،چند تا خونه پایینتر.دنبالشون
    راه افتاده بودم.باباهه کلید رو تو قفل  در چرخوند.ومن هم حیران ایستاده
    بودم نگا می کردم.اصلا انگار فراموش کرده بودم از مقابل در خونه مردم رد
    شم.در حیاط باز شده بود به یه راه پله ،طوری که مامانه  رو دوتا پله
    بالاتر که ایستاده بود ،دیدم.چه مامان خوشکلی بود.موهای کوتاه کوتاه،یه
    شلوارک سفید پاکرده بود ویه تاپ سبز رنگ تنش کرده بود.من اما مبهوت مامانه
    ،با یه بغل نون ایستاده بودم و اونهارو نگاه می کردم.مامانه به باباهه
    گفت:عزیزم نون نگرفتی؟  که یکدفعه چشمش پایین در به من افتاد.قبل از اینکه
    وقت کنه حرفی بزنه ،باباهه برگشت و من و تو چهار چوب در نگاه کرد و خیلی
    مودب به طرفم اومد وگفت:چرا اینجا ایستادی دخترم؟با کسی کاری داری؟


    اصلا نمی دونم چی شد،خودم بود یا یکی غیر از من که جواب داد:آقا م...من گم شدم ،راه خونمون.. رو خونمون رو گم کردم...


    ادامه داره...
    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    حرفهایی که از دل بلند میشه
  • نویسنده : کتایون:: 28/1/88:: 9:50 صبح
  • قشمت اول


    یه دختر هفت ساله بودم با یه دنیا ارزو،گفتم که فقط هفت سالم بود .اما
    تو یه خونه ای زندگی می کردم که مادر و پدر همش با هم دعوا داشتند. مادر و
    پدر خوب هم داشتند ،یه نعمته  اگه واقعا داشته باشی.نه اینکه نگای همسن و


    سالهات بکنی و از اینی که هستی خجالت بکشی .من اینطوری بودم،باور می
    کنی.مثلا یه روز مامان فرستادم برم نون بگیرم .تو صف نونوایی بودم ومنتظر
    که پول و بذارم تو دسته شاگرده نونوایی ،که یه دفعه یه دختر ناز همسن خودم
    دست تو دست باباش اومدند دم در نونوا...


    ادامش ایشالله یه روزه دیگه


    نظرات شما ()
    ---------------------------------------------------
    لیست کل یادداشت های این وبلاگ
    ---------------------------------------------------
     RSS 
    خانه
    ایمیل
    شناسنامه
    مدیریت وبلاگ
    کل بازدید : 701
    بازدید امروز : 0
    بازدید دیروز : 0
    ........ پیوندهای روزانه........
    مستانه [13]
    [آرشیو(1)]


    ........... درباره خودم ..........
    حرفهایی که فقط شما می شنوید
    کتایون[5]


    ....... لینک دوستان .......
    همسفر تنهایی
    داستانهای کوتاه برای تو
    داستان داستان داستان
    کتاب بهترین دوست من
    رود راوی
    بهترین داستانهای کوتاه من
    ادبیا داستانی
    انجمن داستانی چوک
    زاویه کج
    وباقی قضایا به قلم بهروز انوار
    کیمیا

    ............. اشتراک.............
     
    ............ طراح قالب...........